مولوی رحیمی و وبلاگش چه ما بخواهیم چه نخواهیم
از پیشگامان خواف هزاره سوم بوده و هست.

توسط: محمدی

جناب آقای مولوی رحیمی با شعر معروفشان که "آن شکوه رفته باز آید به دوران غم مخور" ایشان پیشتر از این وبلاگ اندیشه و منششان را به همگان معرفی کرده است ، هر چه هستند و هر کاری که می کنند به گمانم در چارچوب اندیشه همان شعر است ، شعری که ریشه در اندیشه پیشرفت و احیای خواف دارد .

بر همین اساس هم تا کنون عمل نموده اند و این انتقادات به ایشان نه انتقاد بر اندیشه بلکه انتقاد بر روش عمل است . شاید اگر رحیمی نبود کاربران وب خوافی در اقصی نقاط عالم محلی برای سرزدن های یومیه به خواف مجازی نداشتند! مولوی رحیمی و وبلاگش چه ما بخواهیم چه نخواهیم از پیشگامان خواف هزاره سوم بوده و هست.


*****

محمدعیسی رحیمی

این هم شعر دیگری برای خواف عزیز به این امید سروده شده که خوافیان عزیز در حال حاضر هم قدر خود و قدر تلاش فرزندان خود را بدانند که در راه احیای دوباره سرزمین نظامیه و غیاثیه در این q9484__.jpegسرزمین بکوشند و استعدادهای کوچک  را با تشویق های بزرگ خود شکوفا و بزرگ نمایند.

تقدیم به جناب محمدی و همه فرزندان خواف.


به جای دل و جان خواف من

محمدعیسی رحیمی

پر از عشـق ایـران بود خواف من         چو لعـل بدخشان بود خواف من

بــود پایتـخت بســـی قلب هـا           به نزدم چو تهــران بود خواف من

ســراي بسی شیــرمردان حــق        کنـــــام دلیــــران بـود خواف من

همه مومـن و پاك دینـند و خـوب        مزیـــن بـه قــــرآن بود خواف من

مسـاجد بـه وقت جمـاعت پراند        پـــــــر آواي آذان بـــود خواف من

بـه وقت ضـــرورت همــه متـحد         پـر از لطف رحمـان بود خواف من

یکی حوزه علـم و دیــــن دارد آن        که گردش به دوران بود خواف من

براي همـــه دشمنـــان خودش          جهنــــم و زنــدان بـود خواف من

خــردگــرد و زوزن و بهـــدادنـش         سجاوند و سنگان بـود خواف من

برآبـــاد و رزداب و لاج و ســـده         سلامه و سلــمان بود خواف من

دژی همچو مابیژن آباد ازوست          در اعمــاق دوران بـود خواف من

نکـو قاسـم آباد و چازول و بــاغ         همـان نیش توفان بود خواف من

خـــــــدایا نظامیــــه احیا شود         که امیــــــد مایان  بـود خواف من

غیــاثیــــــه و مســجد زوزنــش         گلــی از خراسـان بود خواف من

بسی معــدن راي و دانش در او         چـو بونصر مشکان بود خواف من

نه تنهـــا پر از مـــرد نام آورست         زنانش چـو مـردان بود خواف من

رحیمی چه گوید از این خاك پاك        به جاي دل و جان بود خواف من