پنجشنبه 22 فروردین1392 ساعت: 10:30   

توسط: براساس خاطرات همشهری خوافی مقیم مشهد

((تقدیم به دکتر محمدرضا سجادیان))

مردی به زلالی آب:

آنزمان نوجوانی کنجکاو بودم. مردی رادیدم با سیمایی صمیمی. قلبم می گفت گم شده ات هم اوست. از دور او را زیر نظر داشتم. شنیده می شدکه از نخبگان کشوری است. او متعلق به همین شهر بود. با استعداد ویژه ای که داشت پله های ترقی را یکی پس از دیگری زیر پا میگذاشت.

خدایا الان کاملا درک می کنم که چرا او را بسیار دوست می داری. دوستانش عدم ترک حتی یک وعده از نمازهای پنج گانه اش را سبب ترقی وی می دانستند. کسی را سراغ نداشتم که از او ستم یا زیانی دیده باشد. حافظه بالا سبب شده بود که بیشتر مردم شهر و روستا را بشناسد. برای همه احترام زیاد قائل می شد. وقتی به او میگفتند فلانی دشمن است می گفت خدادوست انسان باشد. به او میگفتند فلانی افترا بسته است می گفت آنرا که حساب پاک است از محاسبه چه باک است.

به تنها چیزی که توجه می داشت پیشترفت زادگاهش خواف شریف بود. در روزگاری که خواف جزو شهرستانهای دور افتاده محسوب می شد از طریق دیپلماسی قوی و تن به تن با وزرا و رجال سیاسی کشور (ونه صرفا از طریق تریبون علنی مجلس که نتیجه ای جزجلب افکارعمومی ندارد) سبب رشد و شکوفایی منطقه گردید.

بسیاری عدم اطلاع رسانی دقیق فعالیتها و تلاشهایش را سبب موضوع می دانستند. مگرنه آن است که او از خود ماست و مرغ همسایه غاز است. مگر نه آن است که روز به روز خودخواه تر می شویم و اگر کسی حقیقتی را بگوید فقط در درون او را تصدیق می کنیم مگر آن نیست که خدمات انسانها را زود فراموش می کنیم و منافع خود را بر منافع جامعه ترجیح می دهیم مگر همان نیست که به همه بدبین می باشیم و هیچکس حق ندارد از ما بالاتر باشد.

درهمه مدتی که او را می شناختم ندیدم که به غیبت کسی گرفتار شود. سالها پیش از این بسیاری از شرکتهای معتبر مهندسی بین المللی پس از اخد مدرک فوق لیسانس مایل به بستن قرارداد کاری باوی بودند و ما می خواستیم او از آن شهرمان باشد و خودش را وقف موطنش کرد.

افرادی به سبب اینکه منافع شخصی و غیرقانونی شان به خطر افتاده بود و گروهی دیگر به سبب ناآگاهی دست به طعن وی می زدند.

درحالیکه بسیاری از فرهیختگان از پیشامد موضوع خواب به چشمشان نمی آمد صبر و آرامش او مرا متحیرمی کرد. چنان بود که رضای خدا را بر صندلی رجحان می بخشید. ارادت زیادی به همه خصوصا علما و فرهنگیان داشت و هنگامی که او را درحال خداحافظی زمان رجعت به پایتخت دیدم اشک از چشمان روحانی بزرگ شهر جاری بود.