سکولاریسم و بستر دینی ما
عبدالحمید رحیمیکارشناس الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران
سکولار (یا گیتی گرا) در زبان لاتین به معنای «این گیتی(جهانی)»، «دنیوی»، «گیتیانه» و متضاد با «دینی» یا «روحانی» یا مذهبی است. امروزه وقتی از گیتی گرایی به عنوان یک آموزه (دکترین) سخن میگویند، معمولاً مقصود هر فلسفهایست که اخلاق را بدون ارجاع به باورهای دینی بنا میکند و در پی ارتقای علوم و فنون بشری است.
در ویکیپیدیا دانشنامه آزاد چنین می خوانیم: گیتی گرایی یا سکولاریسم (به انگلیسی: Secularism) به صورت کلی به مفهوم ممانعت از دخالت دین در تمامی امور عمومی جامعه است. این تفکر به صورت کلی ریشه در عصر روشنگری در اروپا دارد. ارزشهایی مانند جدایی دین از سیاست، جدایی کلیسا و حکومت در آمریکا، و لائیسیته در فرانسه بر پایه گیتی گرایی بنا شدهاند.
اهداف و استدلالها برای قبول گیتی گرایی بسیار گستردهاند. در لائیسیته اروپایی بحث گردیده که گیتی گرایی یک جنبش به سوی مدرنیته و دور شدن از ارزشهای دینی است.
برخی استدلال میکنند که گیتی گرایی در آمریکا بیشتر به حفظ دین از حکومت پرداخته و در زمینه اجتماعی کمکار تر بودهاست. در میان کشورها جنبشهای سیاسی گوناگون گیتی گرایی را به دلایل مختلف پشتیبانی میکنند.
واژه گیتی گرایی یا سکولاریسم برای اولین بار توسط نویسندهٔ بریتانیایی، جورج هالی اوک در سال ۱۸۴۶ استفاده شد. هر چند این اصطلاح تازه بود، ولی مفهوم کلی آزادی که گیتی گرایی بر پایه آن بنا شده بود، در طول تاریخ وجود داشتهاست.
ایدههای اولیه گیتی گرا یا سکولار را میتوان در آثار ابن رشد پیدا کرد. ( ابن رشد را در اکثر زبانهای غربی با نام «اورئوس» (Averroes) میشناسند که به نوعی همان تلفّظ «ابن رشد» است. او از مسلمانان سنی مالکی بود و در زمان زندگی کلیسا آثار او را محکوم میدانست. فلسفهٔ او را در غرب «اوروئسیسم» مینامند که میتواند به «ابن رشدگرایی» ترجمه شود.
ابن رشد و پیروان مکتب اوروئسیسم معتقد به جدایی دین از فلسفه بودند. هالی اوک این ایده جدایی اجتماع از دین را بدون تلاش برای انتقاد عقاید دینی مطرح کرد. هالی اوک یک ندانمگرا بود و به نظر خودش سکولاریسم برهانی علیه مسیحیت محسوب نمیشد، بلکه مستقل بود. سکولاریسم تنها به این نکته میپردازد که راه روشن در حقیقت سکولار است. دانستنیهای گیتی گرا یا سکولار به طور روشن در همین زندگی پیدا میشوند و میتوانند در همین زندگی آزمون شوند. (ویکیپیدیا)
برخی سکولاریسم را به 2 بخش خشن و ملایم طبقه بندی می کنند.
سکولاریسم خشن اشاره به الحاد و سکولاریسم ملایم اشاره به جدایی دین و سیاست و پذیرش دین به عنوان یک نهاد دارد.بنابر این سکولاریسم عبارت است از گرایشی که طرفدار و مروج حذف یا بی اعتنایی و به حاشیه راندن نقش دین در ساحت های مختلف حیات انسانی از قبیل سیاست، حکومت، علم، عقلانیت، اخلاق و...است که به خاطر اهمیت و جنجال برانگیزی جنبه سیاسی معمولا واژه سکولاریسم از جهت سیاسی آن مورد بحث و برسی قرارمی گیرد.
بریان ویلسون دراین باره می گوید: مفهوم جدا انگاری دین و دنیا فاقد یک تعریف قطعی متفق علیه است. اگر بخواهیم جدا انگاری دین و دنیا را به اجمال تعریف کنیم میتوانیم بگوییم فرآیندی است که طی آن وجدان دینی فعالیت های دینی و نهادهای دینی اعتبار و اهمیت اجتماعی خود را از دست می دهند و این به آن معناست که دین در عملکرد نظام اجتماعی به حاشیه رانده می شود و کارکردهای اساسی در عملکرد جامعه با خارج شدن از زیر نفوذ و نظارت عواملی که به مساله ماورای طبیعی عنایت دارند عقلانی می شوند.
معادل کلمه سکولاریسم درعربی:
شاید کلمه علمانیت به کسرعین باشد که به معنای علم مداری به جای دین مداری و نیزغیر روحانی کردن و تقدس زدایی است.
اگر علمانیت به فتح عین را معادل عربی سکولاریسم بدانیم برگرفته ازعالم است و به جایگاه انسان درعالم برمیگردد یعنی به استغنا واستقلال خرد آدمی درزندگی از آموزه های دینی و باورهای ماورایی و معنوی مربوط می شود. به هر حال هر دو جنبه علمانیه با فتح و یا کسرعین قابل انطباق با معنا و مبنای سکولاریسم است یکی دنیا گرایی در برابر آخرت گرایی و دیگری علم محوری در برابر دین مداری هر دو در حذف دین در حوزه اجتماع و تاکید برعلمی کردن ودنیایی کردن نظام تعلیم وتربیت فرهنگ و نظام سیاسی و حکومتی مشترک اند.
آراء و نظریه های سکولار در باب دین ودنیا:
ماکس وبر سکولاریسم را به معنای جدا بودن جامعه دینی از جانعه سیاسی می داند به گونه ای که دولت حق هیچ گونه اعمال قدرت در امور دینی را ندارد و کلیسا هم نمیتواند درامورسیاسی مداخله کند.
یورگن هابرماس از اندیشمندان سکولار معاصر و باقی مانده مکتب انتقادی فرانکفورت چنین می گوید: در جریان طولانی عقلانی ساختن جهان زندگی ادیان باید از ادعای خود در مورد شکل دهی ساختار زندگی که نه فقط در برگیرنده افراد بلکه در برگیرنده حکومت و جامعه نیز باشد دست بردارند به این ترتیب پیوند حکومت و دین از هم گسسته می شود در حالی که منش جامعه دینی از قوانین جامعه سکولار متمایز می شود.
از سخن هابرماس چند نکته برداشت می شود:
1 – روند عقلانی شدن جوامع بشری جایگزین دین می شود گویی این دو با هم در تعارض اند و قوت یکی ضعف دیگری را در پی دارد.
2 - همه ادیان مدعی شکل دهی ساختار زندگی اند و همگی براین اندیشه و تصمیم اند که حکومت دینی را تاسیس کنند.
3 – با رشد روزافزون عقلانیت بشر پیوند حکومت و دین از هم گسسته می شود زیرا دین برنامه و نظامی برای حکومت ندارد و با توسعه و درخشش عقلانیت دوران دین سپری شده و جای خود را به عقل خود بنیاد بشری می دهد که با حکومت تناسب و همخوانی دارد.
آنچه در تاریخ مسیحیت یا یهود سپری شده نباید به دین اسلام تعمیم داد
سخن هابرماس هنگامی دقیق و سنجیده است که عقل و دین بویژه دینی چون اسلام ذاتا در چالش باشند اما وقتی اینگونه نیست و شاید به عکس تقویت یکی موجب تقویت دیگری می شود پس جا دارد از همانند دانستن همه ادیان پرهیز شود و آنچه در تاریخ مسیحیت یا یهود سپری شده به دین اسلام تعمیم ندهد زیرا اسلام عقل را مقدم میداند به گونه ای که هر چه چراغ راه فروزان تر شود راه روشن تر می شود و رهنوردی میسرتر می شود.
آیینی که انگیزش و خیزش پیامبران الهی را برای احیاء و شکوفایی گنجینه های عقول بشری میداند. آنچه هابرماس باید پاسخ دهد اینست که آیا همه ادیان ادعای تاسیس حکومت دینی دارند؟ و آیا همگی الگوی مناسبی هستند؟
نیم نگاهی به تاریخ ادیان این حقیقت را آشکار می سازد که حکومت برگرفته از قرآن و سیره پیامبراسلام عقل، دین، اخلاق، سیاست و اداره اجتماع را یکجا در حکومت بی بدیل خویش جمع آورد و نمونه ای از مدیریت کلان دینی را در مدینه به نمایش گذارد. نکته دیگر اینکه چون اسلام در نور علم و خرد ورزی و تفکر پا گرفت و بر همین مبنا تداوم یافت پیشوایان مسلمانان هم برای تاسیس حکومت اسلامی به طراحی و نظریه پردازی می پرداختند و هم درعرصه عقل و علم و تفکر پیشاهنگ امت بودند یعنی هم با ستم در ستیز بودند وهم با جهل و خرد سوزی بر این مبنا در حکومت رسول گرامی اسلام و خلفای راشدین، در آموزه های حکومتی و سیاسی آنان خرد و خرد ورزی یک فضیلت و شرافت است که باید امیران و والیان و سیاستمداران برای پیشبرد اهداف خود در کار دین و دنیا به آن مجهز باشند پس دین وعقلانیت و نیز دین و سیاست نه تنها مانعه الجمع نیستند بلکه در همدیگر تاثیر متقابل دارند.
اظهار نظر هابرماس نشان می دهد وی برمبنای همسان دین در میان ادیان به داوری پرداخته و با تعالیم و چارچوب اسلام آشنا نیست و آنچه وی از آن چالش دین وعقلانیت برداشت نموده به دین مسیحیت برمیگردد چرا که در اسلام توحید لا اله الا الله از راه عقل سلیم بدست می آید و در قرآن کریم هر گاه کسی از راه صحیح دور بیفتد گفته شده که او نمی تواند تعقل کند. در اسلام انسان یک عقل است که اگر عقل سلیم باشد خودش می تواند به درک حقیقت برسد. والسلام
عبدالحمید رحیمی
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۱ ساعت 19:31 توسط مولوی رحيمي
|
نظر یکی ازشما(بشیراحمد)