گفتگوی فصیح با اولین خبرنگار و روزنامه نگار خواف
آقای سوداگر اولین خبرنگار و روزنامه نگار شهرستان خواف بوده که به عنوان خبرنگار روزنامه های خراسان، کیهان و اطلاعات از سال 1335 لغایت 1356 کار خبرنگاری انجام می داده است. در این جا مصاحبه شیرین و دلچسپ ماهنامه فصیح با آقای سوداگر را می خوانیم. همچنین شما در این پست عکس دوره جوانی و حال آقای سوداگر را که از معمرین شهر محسوب می شود مشاهده می نمایید.
گفتگوی فصیح با اولین خبرنگار و روزنامه نگار خواف
فصیح: کار مطبوعاتی شما در چه سالی شروع شد و آیا پیش از شما در خواف کسی به همکاری با مطبوعات پرداخته بود؟
بنده در سال 1335 فعالیت خبرنگاری خود را آغاز کردم و در ابتدا با روزنامه خراسان و بعد از آن با روزنامه های کیهان و اطلاعات همکاری نمودم. پیش از من، کسی در خواف کار مطبوعاتی نکرده بود.فصیح: آیا شما فقط در زمینه خبر فعالیت می کردید؟
نه، علاوه بر خبرهای روز که به رشته تحریر در می آمد، اکثر مطالب که جنبه انتقادی و در رابطه با احتیاجات شهری و منطقه از قبیل مسایل درمانی، ارتباطات، توجه به امور کشاورزی، دامداری و فرهنگی و بسیاری از مشکلات که گریبانگیر مردم آن عصر بود به چاپ می رسید.
ناگفته نماند که در آن زمان ما (خواف) بخش بودیم و در تمام نقاط کشور قرار بر این بود که بخش تابع شهرستان باشد ولی ما این قید را نپذیرفتیم؛ به این ترتیب مطالب ، سریع، بدون سانسور و تایید شهرستان به روزنامه ارسال می شد.
فصیح: عکاسی خبری را هم خودتان انجام می دادید؟
ـ بله. عکاس هم خودم بودم. دوربینی داشتم و فیلم ها را اینجا تهیه می نمودم و بعد برای چاپ به تربت حیدریه می فرستادم. هر خبری که لازم بود که عکس داشته باشد را با عکس برای روزنامه تهیه می کردم.
ـ البته خبرها زیاد است اما جریان یکی از جالب ترین خبرهایی که در آن دوره بازتاب خوبی هم داشت را برایتان بازگو می کنم.
چنان که می دانید مغازه ای که امروز محمد ناصر در آن مواد غذایی دارد دفتر روزنامه ما بود. تابلویی داشت و میزی و تشکیلاتی. آقای ابراهیم زنگنه رئیس آموزش و پرورش آن زمان که البته آن موقع خواف ، نمایندگی آموزش و پرورش داشت، و بعضی دیگر از فرهنگیان می آمدند و در دفتر می نشستند و مطالبی را عنوان می کردند و سوژه های خبری در این گفتگو ها شکل می گرفت و مهم ترین سوژه ها را آقای زنگنه عنوان می نمود. ایشان هم همکاری نویسندگی داشت یعنی مطلب می نوشت و هم سوژه های خبری مهم را یادآور می شد.
و این خاطره ای را که می خواهم عرض کنم همین چند روز پیش که همراه مولوی صدرالدین احراری به منزل ایشان در مشهد رفتیم برای احوال پرسی دوباره یادآوری شد.
روزی من در دفتر روزنامه نشسته بودم که آقای زنگنه گفت: فلانی آیا خبر داری که اکنون هیچ یک از روسای ادارات در خواف نیستند. گفتم آقای زنگنه باز می خواهید ما را با روسا در بیاندازید؟ گفت: نه! حرف مرا باور نداری برو و خودت ببین.
موتورم را برداشتم و تمام ادارات را سر زدم؛ یکی گفت رئیس ما به مرخصی رفته، دیگری گفت ماموریت و دیگری چیز دیگر و هر کدام یک بهانه ای می آوردند. تصمیم گرفتم جریان را به بخشدار بگویم. وقتی رفتم دیدم آقای بخشدار هم نیست و خدمتگذار بخشداری (آن زمان فقط یک بخشدار بود و یک خدمت گذار که نامه رسانی می کرد و کارهای دیگر) گفت آقای بخشدار از فلان روز به تربت رفته اند و هنوز برنگشته اند.
من رفتم در دفتر روزنامه نشستم و مطلبی را که الان بعد از چند سال برای شما تعریف می کنم به رشته تحریر در آوردم.
متن خبر:
«اخیرا در گوشه و کنار این شهر به گوش می رسد که خواف شهری است بی رئیس و بی شک گفتن چنین جمله ای سخت تعجب آور است. به هر حال خبرنگار این روزنامه برای اطلاع از صحت موضوع به کلیه ادارات سر می زند. همه روسا یکی به مرخصی رفته، دیگری سر کار نبوده و هریکی به نوعی حضور نداشتند.
در این هنگام خبرنگار ما تصمیم می گیرد موضوع را با بخشدار خود که مافوق سایر ادارت است در میان بگذارد. متاسفانه در آن ساعت خدمتگذاری که ریاست بخشداری را به عهده داشته است به خبرنگار ما می گوید که آقای بخشدار از فلان روز به تربت رفته اند و هنوز برنگشته اند. در این موقع خبرنگار ما با خود می اندیشد که مردم ظاهرا فقط باید به تابلو ادارات خواف دلخوش باشند وگرنه مسئولی نیست که کار مردم را رفع و رجوع کند.»
این یکی از شیرین ترین خاطراتی است که از کار خبرنگاری در ذهن من مانده است.
فصیح: انتشار این خبر چه بازتابی به دنبال داشت؟
فردای صبح آن روز که روزنامه منتشر شد گفتم بروم ببینم نتیجه چه شده است. به بخشداری رفتم. قبل از این هر وقت به اتاق آقای بخشدار می رفتم، ایشان از پشت میزش بلند می شد و به استقبال می آمد اما امروز از روی صندلی اندکی بلند شد و خطاب به من گفت: آقا از فردا روزنامه برای من نیاورید. گفتم چرا؟ گفت ما پول نداریم بدهیم به روزنامه و در عوض فحش بشنویم.محمدرضا سوداگر
نظر یکی ازشما(بشیراحمد)