داستان طالبانی که به سینما میروند
معرفی کتاب « سینماگر شهر نقره »
رمان "سینماگر شهر نقره"، حکایت سینماگر دوره گردیست که شهر به شهر، از ترس طالبان میگریزد. او جوانی است درسخواندۀ سینما، اما از قضای روزگار نه مدرکی گرفته و نه فلمی ساخته.
آصف سلطانزاده نویسنده رمان
- آصف سلطانزاده رماننویس افغان، در سال ۱۹۶۴ در کابل متولد شد
- در سال ۱۹۸۵ به پاکستان و سپس به ایران مهاجرت کرد
- در سال ۲۰۰۲ به دانمارک رفت
- در سال ۲۰۰۷ برنده جایزه ادبی هوشنگ گلشیری در ایران شد
- در کنار چندین داستان کوتاه، از او تاکنون رمانهای دوزخ عدن و سفر خروج منتشر شده است
"نقطۀ عطف قصه، آنجا است که آصف طالبان را به فیلم معتاد ساخته و بنابراین، هر شب باید به آنان فیلم جدیدی نشان بدهد. در غیر آن، مولوی رنو و افرادش او را خواهند کشت. بدشانسی دیگر اینکه آصف بیش از ده حلقه فیلم ندارد. از اینرو ناچار میشود با ضبط و ترکیب صحنههایی از چند فیلم، داستان جدیدی ببافد."
سلطانزاده با تلخیص سناریوی برخی از فیلمها، حکایت آنها را در یک ساختار کلیلهودمنهوار – حکایتهای درونبهدرون- در متن اصلی داستان جابهجا کرده است و خواننده را از تاثیر محتوای آن فیلم، بر شخصیتها آگاه میسازد.
حوادث داستان و تاثیرات آن
تاثیر این حکایتها (خلاصۀ سناریوی فیلمها) در رفتار مردم عادی و جنگجویان جهادی کمتر نمایان است، اما در رفتار طالبان که در یک رابطۀ متخاصم با سینما و موسیقی بهسر میبرند، باعث کشش و خلق حوادث داستانی دیگر نیز میشود.
- طالبان، وقتی فلم «خوب، بد، زشت» را میبینند، علاوه بر آنکه به فلمدیدن علاقهمند میشوند، دوئل را هم یاد میگیرند و با نخستین کسی که به اسارتشان درآمده، تجربۀ دوئل را اجرا میکنند و حتا از کشتن اسیر زخمی، بر بنیاد قانون دوئل منصرف میشوند.
- «داستان توکیو»، ملودرامی است که عاطفۀ طالبان را بر میانگیزد. خوشحال نام طالبی است که ماهها از خانه و خانوادهاش بهدور مانده و بسیار غمگین است. او این را به آصف، پس از دیدن «داستان توکیو» میگوید.
- همزادپنداری طالبان با بروسلی جوانمرگ، پس از دیدن فیلم جنگ اژدها شروع میشود و بعد علاقهمندی طالبان به نانچکو، پس از دیدن اینفیلم به وجود میآید؛ حتا یکی از طالبان در بخشهای پایانی داستان، هنگامیکه گلولههایش خلاص شده به روی نیروهای ناتو نانچکو میکشد.
- دوچرخهسوار، سبب میشود که طالبان به راندن دوچرخه علاقهمند شوند.
- «ریک» عاشق، فداکاری و جوانمردیاش در فیلم کازابلانکا، طالبان را مجذوب خود میکند و ایدۀ فرار را حتی در ذهن آصف زنده میسازد.
- «زامپانو وارد میشود»، دلیلی است که مولوی طالب برای آصف، یک دوربین فیلمبرداری و مقداری کاست خام میآورد تا از کاررواییهای طالبان و مولوی، فیلم بگیرد. مولوی پس از دیدن این فیلم، به فکر جاودانه شدن خودش افتاده است.
- دیدن «دیکتاتور بزرگ»، طالبان را از پاره کردن عکس چارلی چاپلین پشیمان ساختهاست.
نقطه عطف داستان
"سینماگر شهر نقره، یادآور «هزارویکشب»، افسانۀ معروف پارسیزباناناست. اما اینبار جنبۀ حقیقی هزارویکشب بر کذبش میچربد. اینبار افسانۀ سینماگر شهر نقره در شهری تکرار میشود که سدهها، مهد یکی از مدنیتهای آسیایی بوده و در پایان سدۀ بیستم گرفتار یک عقبگرد تاریخی شدهاست. "
نقطۀ عطف قصه، آنجا است که آصف طالبان را به فیلم معتاد ساخته و بنابراین، هر شب باید به آنان فیلم جدیدی نشان بدهد. در غیر آن، مولوی رنو و افرادش او را خواهند کشت.
بدشانسی دیگر اینکه آصف بیش از ده حلقه فیلم ندارد. از اینرو ناچار میشود با ضبط و ترکیب صحنههایی از چند فلم، داستان جدیدی ببافد.
آصف، روزها با دو دستگاه ویدیو صحنههای فیلمها را انتخاب کرده و روی نوار خامی ضبط میکند، تا شبها آن را برای طالبان نمایش دهد. به اینگونه داستانهای جدید، جان او را از چنگ طالبان نجات میدهد.
سینماگر شهر نقره، یادآور «هزارویکشب»، افسانۀ معروف پارسیزباناناست. اما اینبار جنبۀ حقیقی هزارویکشب بر کذبش میچربد.
اینبار افسانۀ سینماگر شهر نقره در شهری تکرار میشود که سدهها مهد یکی از مدنیتهای آسیایی بوده و در پایان سدۀ بیستم گرفتار یک عقبگرد تاریخی شدهاست.
آصف، در نقش شهرزاد ظاهر میشود. او مثل شهرزاد به سرنوشت تلخی دچار شده است که باید با جادوی قصه، جان خود و همنوعانش را نجات دهد.
تفاوت اینجا است که آصف قصههایش را نمیخواند، نشان میدهد. او همانند شهرزاد، مزاج مولوی رنو را در نظر دارد تا فیلمی مناسب حالش را نمایش بدهد.
آصف، منفور جامعهاست. او نمادی از درس خواندههایی است که مردم شهر نقره، خرابی مملکت را به پای او مینویسند.
ملاها او را فاسد دین میپندارند، پدرها و مادرها او را دلیل گمراهی فرزندانشان میدانند ولی با این همه، آصف با فیلمهایش برای خونخوارترین آدمها قصه میسازد و با این قصهها، جان همانهایی را نجات میدهد که او را مایۀ شر میپندارند.
منبع: bbcpersian
نظر یکی ازشما(بشیراحمد)