kd33cr3ihd645m5t818z.jpgدو مطلب

تقدیم به دکتر فریده انصاری جراح و متخصص زنان و نازایی

عبدالحمید رحیمی
کارشناس الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران

1- بسم الله الرحمن الرحیم
با حکمت و موعظه نیکو به راه خدا دعوت ده و با خوبی با آنان مباحثه کن، نحل 125

بسیاری از ما در مواقع و مواضعی ناگزیریم از افکار و اندیشه هایمان دفاع کنیم و یا این که در صورت باور و اعتقاد راسخ به اندیشه ها و باورهایمان آنها را با دیگران در میان بگذاریم. اما در بیشتر مواقع راهکار درست و پسندیدۀ این کار را نمی دانیم به همین دلیل درگیر سوء تفاهم های مخرب و یا نزاع ها و درگیری های لفظی و... می شویم.

قرآن کریم در آیۀ شریفه ای که آوردم ناظر بر حل این مشکل اساسی است همچنین راه کاری است در راستای دعوت و تبلیغ صحیح معارف و آموزه های دینی و اسلامی تا در پرتو چنین اسلوبی در دعوت، انسان ها راه مستقیم را یافته و بدور از هر گونه اجبار و اکراهی به سوی هدایت و سعادت گام بردارند.

خداوند متعال در قرآن کریم راه و اسلوب دعوت انسان ها به سوی خود را بر حکمت در دعوت و گفتار نیکو در مقام جدل و مباحثه تأکید می نماید.

بنابراین هر کس و با هر اندیشه ای باشیم می بایست طبق آیات قرآنی و نه با توهین، هجو و بد اخلاقی گفتگو نماییم.

ما معتقدیم دینمان و راهمان به حدی مستقیم و استوار است که نیازی به سفسطه و دروغگویی و عوامفریبی ندارد. راهمان به حدی استوار است که با کژ روی دینداران و متشرعان دروغین در آن انحرافی ایجاد نمی شود.

ما معتقدیم که می توانیم از آنچه بدان باور داریم منطقی، حکیمانه و به روشی پسندیده و نیکو دفاع نماییم. ما معتقدیم که (نحن أبناء الدلیل) ما فرزندان دلیل هستیم.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

وفا و صفا

2- به نام خالق هستی
این داستان کوتاه هم تقدیم به خانم دکتر انصاری
که با مدد الهی به مردم یاری می رسانند.

پس از کلی درد سر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو حس می کردیم... می دونستیم بچه دار نمیشیم... ولی نمیدونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست...

اولاش نمیخواستیم بدونیم... با خودمون می گفتیم  عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه... بچه می خوایم چکار؟ در واقع خودمونو گول می زدیم... هم من، هم اون... هر دو مون عاشق بچه بودیم.

تا این که یه روز ابراهیم نشست روبرومو گفت: اگه مشکل از من باشه تو چکار می کنی؟ فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم... خیلی سریع بهش گفتم من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم.

ابراهیم که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد گفتم تو چی؟ گفت: من؟ گفتم آره. اگه مشکل از من باشه تو چکار می کنی؟ برگشت زل زد و گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب نداد و گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم... با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئنم اون هنوز دوستم داره.

گفتم پس فردا می ریم آزمایشگاه. می ریم؟... گفت موافقم. فردا و رفتیم... نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید... اگه واقعا عیب از من بود چی؟ سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفا رو به خودم ندم... طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه هم من هم اون... هر دومون آزمایش دادیم بهمون گفتن جواب تا یک هفتۀ دیگه حاضره...

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید اضطراب رو به آسونی می شد تو چهرۀ هر دو مون دید. با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب آزمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیست.

بالاخره اون روز رسید... ابراهیم مثل همیشه رفت سر کار و من باید جواب آزمایشو می گرفتم، دستام مثل بید می لرزید داخل آزمایشگاه شدم... ابراهیم که اومد خسته بود اما کنجکاو ازم پرسید جوابو گرفتی؟ که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه... اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا خوشحالی؟

روزا می گذشتن و ابراهیم روز به روز نسبت به من سردتر می شد تا این که یه روز صبرم از این رفتاراش طاق شده بود. بهش گفتم ابراهیم تو چته؟ چرا این جوری رفتار می کنی؟ اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم... مهناز، مگه گناه من چیه؟ من نمیتونم یه عمر بی بچه با تو سر کنم...

دهنم خشک شده بود... چشام پر اشک... گفتم: اما خودت گفتی همه جوره منو دوست داری.. گفتی حاضری قید بچه رو بزنی، پس چی شد؟ گفت: آره. اما اشتباه کردم الان می بینم نمی تونم.. نمی کشم.

نخواستم بحث ادامه بدم پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقمو انتخاب کردم... من و ابراهیم دیگه با هم حرف نزدیم تا این که ابراهیم احضاریه رو آورد برام و گفت: میخوام طلاقت بدم... یا زن بگیرم... نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم بنابراین از فردا تو واسه خودت منم واسه خودم...

دلم شکست نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم حالا به همه چی پا زده. دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم برگۀ جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوم بود درش آوردم و یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.

توی نامه نوشته بودم: ابراهیم جان سلام... امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم می دونی که می تونم دادگاه این حق رو به من داده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم... وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم عیب از توئه باور کن انقد برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جا پاره کنم اما نمی دونستم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه... ناز... توی دادگاه منتظرتم... امضاء... مه. پایان

وقتی این داستان رو به حاجی مولوی رحیمی مدیر محترم وبلاگ نشون دادم گفتن که ربطی به خانم دکتر نداره حالا من نوشتم و با نبوغ و هوش بالایی که در مخاطبان این وبلاگ سراغ دارم خودشون مسائل رو به هم ربط بدن و هدفم تشکر از خانم دکتر و همۀ کسانی که در این زمینه به مردم کمک می کنند بود. عبدالحمید رحیمی