قم یا اباتراب

در صحیح بخاری از سهل بن سعد که گفت: حضرت امیر را هیچ نام خوشتر از ابوتراب نیامدی وچون ویرا بدین نام خواندندی فرحناک شدی.

از سهل پرسیدند که حضرت را که بدین نام خواند؟ گفت: روزی رسول الله بخانه فاطمه درآمد و امیر را ندید پرسید که پسر عمم کجاست فاطمه گفت میان من و او چیزی واقع شد و بر من خشم گرفت گفت قیلوله نکرده ام اکنون ندانم بکجا رفته.

آنحضرت کسی فرستاد تا خبری بیاورد آنکس آمد و گفت در مسجدست و تکیه کرده. حضرت رسول (ص) برسر وی آمد دید رداء از دوش مبارکش افتاده و یکجانب او خاک آلود شده پیش وی بنشست و بدست مبارک خاک را از کتف وی دور فرمود و از روی انبساط گفت: قم یا اباتراب.

لطایف الطوایف: ص 9

عثمان: پیغمبر فرموده که حق تعالی اهل بدر را آمرزیده است

مخرمه بن نوفل زهری رضی الله عنه پیری مسن بود و از اهل مدینه که انساب عرب را نیکو می دانست و از جمله بزرگان انصار بود و صد و پانزده سال از عمر او گذشته بود و در آخر عمر نابینا شده بود.

روزی در مسجد به تقاضای پول برخاست نعیمان در آمد و دست او بگرفت و از مسجد بیرون آورد مخرمه گفت ای بنده خدا مرا از نظر مردم بموضعی خالی برسان تا اراقه کنم، (بول کنم)

نعیمان او را از هر طرف بگردانید و آخر بنزدیک مردم بردر مسجد بنشانید و گفت اینجا خالیست مشغول شو این بگفت و دست او را رها کرد و خود بگریخت، مخرمه بفراغت کشف عورت کرد و مشغول شد،

مردم از اطراف و جوانب زبان بملامت گشادند و آغاز اعتراض کردند که چرا نزدیک مسجد و در میان مردم کشف عورت می کنی و باراقه بول مشغول می شوی،

مخرمه گفت والله که من آنشخص را که دستم گرفته بود گفتم مرا از میان مردم بموضعی خالی رسان آن که بود با من این ظرافت کرد، گفتند نعیمان بن عمرو انصاری، گفت: شرط کردم که اگر برو ظفریابم باین عصا که در دست دارم چنان او را بزنم که هرگز ضربتی نخورده باشد.

چون ازین قضیه چند روزی گذشت مخرمه و نعیمان در مسجد بودند عثمان بن عفان در آمد و در پیش محراب بنماز ایستاد و آن وقتی بود که او حاکم مدینه بود. نعیمان از جای خود برخاست و پیش مخرمه آمد و گفت ای پدر بزرگوار اینک نعیمان آمده و در پیش محراب نماز می گذارد وقت آنست که بشرط خود وفا کنی،

مخرمه گفت: ای فرزند مرا بوی رسان که از او دلی پرخون دارم پس نعیمان دست او گرفته بنزدیک محراب آورد و خود فرار نمود، مخرمه عصای خود بکشید و بقوتی تمام برفرق عثمان زد چنانکه سر او بشکست مردمان پیش آمدند که ای مخرمه چه کار کردی سر حاکم خود بشکستی،

بنی زهر و خویشان مخرمه بعذرخواهی عثمان در مسجد جمع آمدند و گفتند اگر فرمایی نعیمان را پیدا کنیم و بدین ظرافت او را بایذای بلیغ رسانیم، گفت بگذارید او را که از اهل بدرست و پیغمبر فرموده که حق سبحانه اهل بدر را آمرزیدست. 

لطایف الطوایف ص 27 و 28

بچه ناقه

ثابت شده که در یکی از غزوات مردی از حضرت شتری برای سواری طلب کرد که پای او از پیاده رفتن فگار شده بود. حضرت فرمود که من تورا بچه ناقه یی بدهم گفت یا رسول الله من بچه ناقه را چکنم، مرا اشتری می باید که برو سوار شوم و مرا بمنزلی رساند.

حضرت تبسم فرمود و گفت هیچ اشتری هست که بچه ناقه نبوده و آنرا ناقه نزاده باشد؟ پس شتری توانا بوی بخشید.

زاهر روستایی ما و ما شهری زاهر

مردی از اهل بادیه زاهر نام چون از بادیه بشهر آمدی برای پیغمبر (ص) از ادویه بادیه قدری برسم هدیه آوردی و در مراجعت حضرت تجهیز وی کردی و فرمودی که زاهر بادیه نشین ماست و مابلده نشین و ییم و حضرت او را دوست می داشت.

زاهر قبیح الوجه

گویند زاهر مردی قبیح الوجه بود روزی حضرت در بازار بوی رسید وقتیکه مشغول خرید و فروش بود و از عقب وی در آمده او را در آغوش گرفت.

زاهر حضرت را نمی دید و نمی دانست ویرا که گرفته، گفت کیستی؟ مرا بگذار، آنگاه بگوشه چشم نگاه کرد و دانست که کیست، از برای تیمن و تبرک پشت خود را برسینه حضرت چسباند، حضرت فرمود کیست که این بنده را بخرد زاهر گفت و الله مرا کاسد خواهی یافت، حضرت فرمود که تو در نزد حق تعالی کاسد نیستی.

در چشم شوهر تو سفیدی است

ثابت شدست که یکبار زنی نزد حضرت آمد و گفت یا رسول الله شوهر من تورا می خواند حضرت فرمود که شوهر تو آن نیست که د چشم وی سفیدی هست؟ گفت لاوالله.

حضرت تبسم نمود و فرمود: که هیچ احدی نیست الا که در چشم وی سفیدی هست یعنی بیاضی که محیطیست بسواد چشم.

منبع: لطایف الطوایف مولانا فخرالدین علی صفی