امروز با توجه به آغاز سال نو فرصتی فراهم شد و به دیدن شاعر خوش ذوق باخرز آقای غلامعلي تيموري، متخلص به "بسمل" در روستای نصرت آباد باخرز رفتم.

تیموری که در 1313 در روستاي گندمشاد تايباد متولد شده است اکنون با 78 سال عمر، پیرمردی سرحال به نظر می آمد. خانه ای کوچک گلی داشت و با همسرش در این خانه با مهر و محبت زندگی می کرد. دو پسر و پنچ دختر خود را عروس و داماد کرده و اکنون تنها زندگی می کند.

تیموری که با تخلص «بسمل» شعر می سراید، می گوید: بعد از قرآن با دیوان حافظ آشنا شده است. دیوان قطوری از اشعارش را نشان داد که با خط زیبا و خوش خودش نوشته و مجلد کرده بود و گفت،  امیدوارم مجوز داده شود تا چاپ شود.
البته بخشی از اشعار من چاپ شده که حتی یک نسخه از آن را هم اکنون در دست ندارم.

همچنین گفت: افراد زیادی از سراسر ایران به دیدن من می آیند و حتی استاد شفیعی کدکنی هم به همین خانه محقر بنده به دیدن بنده تشریف آورده است.

همسر مهربان وی گفت: غلامعلی در هرجایی چیزهایی می نوشت و جمع می کرد و ما چیزی نمی فهمیدیم تا این که یک مرتبه مثل بمب صدا کرد.

دوبیتی و رباعی

تیموری با همه تواضع و فروتنی غرور خاصی داشت و باور داشت که ما قدر خود را ندانسته و خود را نشناخته ایم. از سروده های خودش می گوید:

من آن بازم که جایم در قفس نیست / به آب و دانه و قندم هوس نیست
اگر صد سال دور از طعمه باشم / شکارم پشه و صیدم مگس نیست

ماییم که اعجاز زمانیم هنوز / مصداق کرامات جهانیم هنوز
افسوس که با این همگی قدر و شرف / از دیده خویشتن نهانیم هنوز

من آن شمعم که سر بر دوش دارم / به دل آتش، لب خاموش دارم
به جای یار با اغیار بسمل / همه شب نار در آغوش دارم

موش و گربه

بگفتا گربه ای یک روز با موش / تو را در خواب با خود دیده ام دوش
که بستیم هر دو عقد دوستی را / کشیدیم تنگ یکدیگر در آغوش

چو بشنید این سخن را موش گفتا / که ای قتال بی انصاف خاموش
چه میخوردی همین یک لحظه پیش؟ / که از داغش مرا کردی سیه پوش

به زیر چنگت از یادم نرفته است / طنین ناله و زاریش از گوش
برو این خواب های پرکرامت / به حرفت هر که بدهد گوش بفروش

چو گربه کم نیند بسمل درین دهر / تو هم کمتر نباش آخر ز یک موش

دو غزل از «بسمل» در وصف بهار:

پيك بهاران

خبر پيك بهاران ز ره آمد به شتاب
مژده بر غنچه، كه بگشا مژه از نرگس خواب

برگ احرام كش از قامت رعنا چون سرو
که به قانون گلستان همه عیب استحجاب

بلبلان را همه بين طوق وفا بر گردن
غنچه را بين كه رخ از خار ستم، بسته نقاب

پاك كن حرف جفا از ورق دفتر دل
بنويس حرف وفا بر سر هر برگ و كتاب

مطربا همره بلبل به نوايي سر كن
جاي وِرد سحري نغمه اي با چنگ و رباب

ساقي ار، توبه شكسته است تو هم خُم بشكن
موسم گل ننويسند گنه را به حساب

«بسملا» تا كه بهار است و نگار است به باغ
ياري از خار مخواه، رسـم وفا را ز غـراب

 

 

در بهار

بده ساقي مسلسل وار مي را / كه از مي به نديدم هيچ شَي را

بهاراست و بيا تا سركشيم مست / ز در بيرون كشانيم نعش دَي را

به رغم خار از چشم خزان دور / گلي بوييم و برداريم نَي را

به پاي ني بگيريم دست ساقي / بَدَل سازيم به جامي ملك كَي را

به كام دل كشيم همگام با يار / به تنگ آريم حسود سُست پَي را

يكـي جـامـي ز ملك جاودان به / چو «بسمل» يك خمار چشم وي را