دیدگاه حافظ در باره مردم زمانه اش
محمدعیسی رحیمی
خواف
با استفاده از مطلبی از علی زاده طوسی
در باره واعظ
«لِسانُ الغیب» با آن همه تجربه و توانی که در «هنرِ رندی» داشت، به آوازِ بلند می گفت:
دور شو از بَرَم، اِی واعظ وُ «بیهوده» مگوی!
من نَه آنم که دِگر گوش به «تزویر» کنم!
خوب، وقتی حافظ می دید که واعظهایِ عهد او در جلوت محراب و منبر آموزگار پاکی و پارسایی اند و اهل جهان باقی و در خلوت اهل مال و منال و عیش و عشرت در جهان فانی، می گفت:
«واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند؟»
و پیشگام و همشهری حافظ، سعدی شیرازی، در حدود یک قرن پیش از او، در همین مورد گفته بود:
«ترک دنیا به مردم آموزند/ خویشتـن سیم و غلّه اندوزند... »
در باره صوفی
«لسانُ الغیب»، در باره «صوفی» چنین تلخ وُ این طور رُسوا کننده می گوید:
صوفی نهاد دام وُ سرِ حُقّه باز کرد، / بنیادِ مکر با فلکِ حُقّه باز کرد!
بازیِ چرخ بشکندش بیضه در کلاه، / زیرا که عرضِ شُعبده با اهلِ راز کرد!
«بیضه [تخم مرغ] در کلاه شکستن کنایه از رسوا کردن، مفتضح کردن، مضحکه کردن. حکایت کرده اند که کسی تخم مرغ دزدید و در کلاهش پنهان کرد. وقتی صاحب تخم مرغ از او سؤال کرد، منکر شد. تصادفا دست صاحب تخم مرغ به کلاه دزد خورد و تخم مرغ شکست. همچنین گفته اند که معرکه گیران برای خنداندن مردم به یکی از حاضران می گویند: بیا تا تخم مرغ را در میان موهایت ناپدید کنم. سپس تخم مرغی را روی سر او می نشانند و کلاهی بر سرش می گذارند و به بهانۀ جاگیر کردن، مشت محکمی می زنند. به این ترتیب تخم مرغ شکسته می شود و از سر و روی آن بیچاره سرازیر می شود. نیز گفته اند: «بازیگران بیضه را در کلاه یکی بگذارند و دیگران را گویند بشکن. او به هر دو دست زور کند، بیضه غایب شود و آن کس خجل گردد و مردم هنگامه در خنده آیند.[آنندراج]»
در باره معلم
لسان الغیب معلّم و مدرس بود، و قرآن را در چهارده روایت از بر می خواند. خود حافظ دربارۀ قرآن دانی اش گفته است:
«عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ / قرآن زِ بر بخوانی در چارده روایت.»
یعنی اهلِ «وعظ » بر مِنبَر نبود، اهلِ هوهو در «خانقاه» نبود، اهل «تعلیم» و «بحثِ علم» با صاحبانِ «دلِ دانا و چشم بینا» در سرای مدرسه بود. سعیش، در حدِ مقدور، انتقالِ فکرها و کشفهای علمیِ سازنده و آسایش دهندۀ گذشتگان به امروزیان، برای آگاه و شاد و زیبا زندگی کردنِ انسان در همین جهانِ فانی بود.
در باره مدرسه
از مدرسه هم تحتِ آن اوضاع و احوال عمومی جامعه اش دلِ خوشی نداشت، و می گفت:
«سرای مدرسه و بحث علم و طاق و رواق / چه سود چون دل دانا و چشم بینا نیست !»
نظر یکی ازشما(بشیراحمد)