اقبال در اشعار و نوشته‌های خود به بسط و ترویج نظریه‌ای پرداخت که به نظریه یا فلسفه خودی معروف است. از نظر او، بر خلاف آموزه‌های صوفیان که در زمانه او رایج بود و مردم را به ترک خودی و بی توجهی به دعوت می‌کردند، رمز بقا و پیشرفت مسلمانان در تقویت خودی نهفته است و:

پیکر هستی ز آثار خودی است
هر چه می‌بینی ز اسرار خودی است

 به همین سبب می‌گفت:

خویش را چون از خودی محکم کنی / تو اگر خواهی جهان بر هم کنی
گر فنا خواهی ز خود آزاد شو / گر بقا خواهی به خود آباد شو

وی مسلمانان را به تعمیر خود دعوت می‌کرد و می‌سرود:

خودی تعمیر کن در پیکر خویش / چو ابراهیم معمار حرم شو

در واقع آن چه اقبال را در جوامع علمی جهان مشهور کرد همین فلسفه خودی او است که محور همه‌ اشعار فارسی و اردو و کتاب‌ها و مقالات وی است. این نظریه را که برای نجات مسلمانان در بند هند اندیشیده بود، مرحوم مشایخ فریدنی این گونه خلاصه می‌کند: «جوهر کائنات و اساس آفرینش "خودی" یعنی نفس ناطقه‌ی انسانی است که نفحه و نموداری از قدرت کامله‌ خلاقه عالم است – من عرفه نفسه، فقد عرف ربه – نیروی "خودی" اگر با عشق مقرون شود به انسان چنان قدرتی می‌دهد که می‌تواند بر همه‌ی قوای طبیعت مسلط گردد. این موهبتی است که خداوند به همه‌ افراد بشر عنایت کرده و هر کس با پیروی کامل از شریعت محمدی و خودداری از محرمات می‌تواند به مقامی چنان والا رسد که خلیفة خدا باشد و به مقام شامخ ولایت و انسان کامل و ابر مرد برسد.»

اقبال خود در یکی از سخنرانی‌هایش درباره خودی می‌گوید: «خودی آن چیزی است که زندگی افراد و ملت‌ها را تعیین می‌کند و انسان را به بلندترین مدارج روحانی و مادی می‌رساند.»

در نتیجه در برابر جریانی که مسلمانان را به تسلیم شدن به وضع موجود  و نفی و انکار خود دعوت می‌کردند، وی از آنان می‌خواست وضع موجود را اگر نمی‌پسندند، دگرگون کنند و به آن تن ندهند:

گفتند جهان ما آیا به تو می‌سازد؟
گفتم که نمی‌سازد، گفتند که بر هم زن

 وی مسلمانان را دعوت می‌کرد تا عزت و سربلندی را از دل رنج و سختی به دست آورند و به آنان تعلیم می‌داد:

آب حیوان از دم خنجر طلب / از دهان اژدها، کوثر طلب
سنگ اسود از در بتخانه خواه / نافه‌ی مشک از سگ دیوانه خواه

 وی تفکر تقدیرگرایانه امروزی را زاده خوی بردگی و بندگی می‌دانست و می‌گفت:

عبد را ایامْ زنجیر است و بس / بر لب او حرف تقدیر است و بس
همت حر با قضا گردد مشیر / حادثات از دست او صورت پذیر

 از نظر اقبال، تقدیرگرایی امروزی و دم از قسمت زدن، محصول برخی مصلحت اندیشی‌های سیاسی بوده است و عملاً راه را برای هرگونه جنایتی و انکار مسئولیت خویش  برای حاکمان مسلمان گشوده است. این نگرش «به حکمرانان فرصت طلب که به دنبال دستاویزی برای سرپوش نهادن بر اعمال زشتشان بودند» بهترین وسیله را می‌دهد تا هر آن چه را که رخ داده است، مقدَّر و خواست خدا جلوه دهند. البته از نظر او این سوء استفاده اختصاص به اصل دین و یا اسلام ندارد و حتی در میان فلسفه‌های مدرن نیز شاهد آن هستیم که به گونه‌ای فیلسوفانه وضع موجود توجیه می‌شود. برای مثال، فلسفه هگل و آگوست کنت، در نهایت در پی توجیه وضع فعلی جامعه و توجیه نهادهای مبتنی بر سرمایه‌داری هستند.

در برابر تفسیر مخدوشی که غالب مسلمانان از مفهوم تقدیر به دست می‌دادند، وی تقدیر را به معنای مجموعه قوانین مبتنی بر نظام علیت می‌داند. از این منظر، اقدام به هر کاری، نتیجه‌ای معین و حتمی به بار می‌آورد. در نتیجه، اگر دست از فعالیت بشوییم، تقدیر ما این است که دچار فقر و پریشانی شویم. اگر یکسره بکوشیم و تلاش کنیم، تقدیر ما آن است که دولتمند و سرفراز گردیم. اما معنای این نظام ثابت آن نیست که ما ملزم به انجام آن عمل خاص هستیم. بر عکس ما آزادیم که به جای این کار، آن یک را انجام دهیم. وی نظر رایج درباره تقدیر را این گونه تقریر می‌کند:

سائل و محروم، تقدیر حق است / حاکم و محکوم تقدیر حق است
جز خدا کس خالق تقدیر نیست / چاره تقدیر از تدبیر نیست

 سپس خودش این گونه تفسیر دقیقی از تقدیر به دست می‌دهد:

گر ز یک تقدیر، خون گردد جگر / خواه از حق، حکمِ تقدیر دگر
تو اگر تقدیر نو خواهی رواست / زانکه تقدیرات حق لا انتهاست
ارضیان نقد خودی در باختند / نکتة‌ تقدیر را نشناختند
رمز باریکش به حرفی مضمر است / تو اگر دیگر شوی او دیگر است
خاک شو نذر هوا سازد ترا / سنگ شو بر شیشه اندازد ترا
شبنمی؟ افتندگی تقدیر تست / قلزمی؟ پایندگی تقدیر تست

 از نظر اقبال دین باید سعادت ما را در هر دو جهان تأمین کند، نه آن که مایه حقارت ما گردد:

وای آن دینی که خواب آرد ترا / باز در خواب گران دارد ترا
سحر و افسون است، یا دین است این؟ / حب افیون است یا دین است این؟

 این نظریه و بیان ابعاد آن در آثار اقبال و توجه دادن مسلمانان به خود، بستر نقد تفکرات جدید و کاستی آن‌ها را برایش فراهم می‌سازد.

برگرفته از مقاله سید حسن اسلامی
با اندکی تغییر