حاجي آخوند محمد افضل فرقاني
سال 1388 هجری شمسی
نام و نسب و تحصیلات
حاجی آخوند محمد افضل فرقانی (معروف به حاجی آخوند بزرگ) فرزند آخوند ملا محمد سیجاوندی فرزند نور الله فرزند خیر الله فرزند عبد العزیز، روحانی ، عالم دین و شاعر خوش ذوق و خوش خط منطقۀ بالاخواف بوده است.
از میان اجداد ایشان، عبد العزیز در شمار علمای دینی و از طرف های افغانستان بوده است. وی در زمان خودش روحانی سیجاوند بوده. سیجاوند اگر چه در حال حاضر اکثر قریب به اتفاق مردم آن اهل تشیع هستند، امّا در زمان سابق روستای بزرگی بوده و اغلب مردم آنجا از طاهریها و کلالی ها و دیگران اهل سنت بوده اند و مقبرۀ آخوند ملا محمد پدر حاجی آخوند و روحانی سابق نصرآباد، هم اکنون در روستای سیجاوند و در جوار آرامگاه امام سراج الدین سیجاوندی مصنف «فرائض سراجیه» قرار دارد.
خیر الله در زمان ترکمنتازی های خواف و خراسان تا مدتهای مدیدی و به قول برخی 40 سال به دست ترکمن ها اسیر و گرفتار شده و بعد دو باره به سیجاوند برمی گررد و کارگر ساده ای بوده است. حاجی آخوند در روستای سلمان در خانواده ای روحانی از پدری آخوند و عالم دینی و مادری به نام بی بی جان سربوزی از روستای سلمان در سال 1297 به دنیا آمده است.
حاجی آخوند، در 4 سالگی از پدر یتیم ماند و بعد از دو سال مادر خود را نیز از دست داد و از آن زمان به بعد زیر سرپرستی عم خود قاضی علی محمد، در سلمان زندگی می کرد. تحصیلات ابتدایی را در نشتیفان نزد آخوند فیض محمد پدر مولوی حفیظ الله طاهری خوانده و در حدود سال1310 شمسی در حالیکه13 سال بیشتر نداشت، برای تحصیل روانه شهر هرات در افغانستان شد. کاری که هرکس از مردم خواف قصد تحصیل علوم دینی را داشتند، همان کار را انجام می دادند.
بیش از چهار سال در هرات در مسجد خرقه شریف نزد اساتیدی چون مولوی فقیراحمد و... کتابهای فارسی و عربی، ادبیات عرب، فقه، حدیث و علوم قرآنی را را فرا گرفت. از همان دوران اول زندگی به سرودن شعر علاقه داشت و اشعاری هم در شهر هرات سروده است. بعد از چند سال با کوله باری از علم و ادب به ایران و منطقه بالا خواف بر گشت، ابتدا در روستاهای مختلف چون نصر آباد، فرح آباد و سلمان، در مکتب خانه مشغول تدریس کتاب های فارسی و عربی به بچه های منطقه شد و در سال 1316 با مریم دخترملا عبد الرحمن فرزند عبد الرحیم فرزند میر مسیب از معتمدین روستای مزرعه شیخ ازدواج نمود.
حاجی آخوند، بعد از ازدواج در روستای سلمان ساکن شد. تا اینکه مردم فرح آباد ایشان را به عنوان روحانی و امام جماعت به روستای فرح آباد بردند.
زندگی حاجی آخوند در منطقه
در آن زمان در منطقه بالا خواف نظام سرمایه داری حکم فرما و املاک سده، سلامه و مقدار زیادی از املاک روستاهای هم جوار، ملک سیدمحمد قریشی بود، که از مردم روستاهای منطقه خریداری شده و مردم روستا ها جلای وطن و آواره و سرگردان شده اند.
روستاهای سلامه، سده، احمد آباد و خویرد، به طور کامل و قسمت اعظم تمام روستاهای منطقه که اراضی و املاک خوبی داشت تحت تملک قریشی قرار داشت، مرحوم قریشی به مرور این روستاها را دربست یا قسمت اعظم آن ها را خریداری و به املاک خود افزوده بود. دست اندرکار آقای قریشی در منطقه از مردم محلی، مرحوم حاجی براتعلی ایلخانی معروف به «حاجی خان» بود.
مرحوم حاجی آخوند به عنوان یک روحانی روشن ضمیر و آگاه از همان ابتدا در کنار مردم عادی می ماند و فریفته زرق و برق دنیای مرحوم قریشی و اطرافیان وی نمی گردد. در ابتدا حاجی خان و آقای قریشی با حاجی آخوند و فعالیت های وی میانۀ خوبی نداشتند.
سر انجام مرحوم قاضی علی محمد در سال 1326 فوت می شود و جایگاه حاجی آخوند به عنوان روحانی با نفوذ منطقه و طرف دار و محبوب مردم بیشتر تثبیت می گردد و حاجی خان هم با توجه به خوبی و شخصیت حاجی آخوند و موقعیت وی در نزد مردم، ایشان را در برنامه و دستور کار خود قرار داده و تأیید می نماید و حاجی آخوند هم سرگرم اقامۀ نماز و پاسخ گوی سؤلات و حل و فصل امور مردم می گردد.
اخلاق و رفتار حاجی آخوندحاجی آخوند در طول زندگی با شهامت، ناترس، با اخلاص و آگاه و روشن ضمیر و اهل مطالعه بود. خط نستعلیق را بسیار زیبا می نوشت. رباعیات و اشعار مختلفی که حاجی آخوند با خط زیبای خود نوشته بود، در همه خانه های منطقه زینت دیوارهای منزل های مردم بود و هنوز هم افراد زیادی آن یادگاری ها را در خانه هایشان حفظ می کنند. سخاوت ایشان زیاد بود. آگاه به زمانه و با مردم دوست و روابط صمیمانه و رفت و آمد داشت.
مرحوم حاجی آخوند با قاضی جلال الدین سلجوقی در تربت جام و منطقه موسی آباد که شاعر و عالم زبر دست آن منطقه بود، مکاتبه و مشاعره داشت. با مرحوم مولانا شمس الدین مطهری و حاجی خواجه محی الدین احراری و خواجه محمد سعید جان برابادی و حاجی غلام نصرآبادی که مدافع مردم منطقه و مخالف مرحوم حاجی خان و قریشی بود، رفیق و دوست صمیمی بود و روابط صمیمانه ای داشت و بسیاری از آنان را در اشعار خود مدح گفته است.
مجموعه اشعار حاجی آخوند
اشعار حاجی آخوند زیاد و پراکنده است و مربوط به مناسبت های اجتماعی و تاریخی و در بارۀ افراد و مردم منطقه است ولی کسی آن ها را جمع آوری نکرده است. نویسنده مقداری از آن ها را جمع آوری نموده و امیدوارم بتوانم ان شاء الله آنچه مقدور باشد در یک جا گردآوری نمایم تا ضمن حفظ مجموعۀ ادبی از محتوای تاریخی آن ها نیز استفاده شود. برخی از قصاید ایشان که برخی فقط ابیات نخستین آن ها به دست بنده رسیده در زیر آورده می شود.
حاجی آخوند، در ابتدا به خاطر جلوی گیری از سوء استفادۀ برخی شاه سابق را مدح گفته ولی با شروع قیام مردم ایران زمین به آنان پیوسته و در نکوهش خاندان پهلوی شعر سروده است. امام خمینی را مدح گفته، به خصوص در زمان فتوای مشهور ایشان علیه سلمان رشدی، قصیده ای در مدح امام خمینی و رد سلمان رشدی سروده، در مدح خواف و مولانا مطهری بنیان گزار حوزۀ علمیۀ احناف خواف قصیده ای سروده است که تمام قصیده به دست نیامد ولی مطلع آن این است:
رشتۀ دین رفته بود از دست خواف و خوافیان * گرنمــــی فرمــود جناب مولوی آنجـا فرود
*****
قصیده شرح حال حاجی آخوند: این خاطرات و سر نوشت اینجانب از طفولیت تا عهد کهولت که در تاریخ 6/6/1331 به نظم در آمده است. (این تاریخ باید خورشیدی باشد.):
قصدآن دارم که شرح حال خود املا کنم * عقده های این دل مجروح را من واکنم
اول عمـرم پدرمرحوم شد ای صد دریغ * جمله مـی دانند یتیمی را چرا سرو ا کنم
بر تقاضای پدر اندر جوار عـــم خویش * مدتـــی چون ابر گریان تا پدر پیدا کنم
بر سر غم های بسیار از فراق باب خویش * تازه تر زخمـــی وفات مادرم انشا کنم
نه پدرآمد بدست و مادرم هم نیز رفت * هردو غم توام شد ومن با که این دعوا کنم
گر یتیمــی را ببینم یادم آید آن زمان * زخمها تازه شــود بس فکر و سوداها کنم
هم و غم وحزن و اندوه و مصیبتهای شاذ * میرسدازجانب حق من با که این بلوا کنم
گر گریبان فلک افتد بدستم روز حشر * پیش حــق از وی بسـی آنجا شکایتها کنم
ز احمد مرسل یتیمــی ارث بهر امتان * مانده باقـــی، مـن چرا فریاد و واویلا کنم
سر نوشتم بوده از روز الست این روزگار * صبر مـی باید نمود بیخود چرا غوغا کنم
چونکه بعدازعسریسراست درالم نشرح بخوان/صابرم با این همه خودرا چرارسوا کنم
در جوانی لطف حق شد شامل حالم بخیر * جهـل را بگذاشتم تا علـــم را پیدا کنم
چون سعادت کردیاری حق به توفیقم فزود *رفتم اندر راه حق تاروز وشب الحا کنم
رهسپار ملک افغان و خداداد از نخست * گشتم و رفتم که تا خدمت به مولانا کنم
مدت چند سال درشهرهری از شوق دل * بوده ام مشغول درس تا جهل زیر پا کنم
آنچـــه تقدیر الهــی رفته بود اندر ازل * شد میسر قصـد کردم تا وطن ماوا کنم
مولدم در خواف بود و ملک ایران زان سبب * آمـدم تا قبــر آبا را زیارتگا کنــم
در جـــوار اقـربا و خویش و احبـاب پدر * خادم شــرع نبــی احیـاء سنتها کنم
شدفرح آباد مقام وروز وشب اخوان دین * دعوت صوم وصلاة و راه مسجد ها کنم
گــر بهر مویـی زبانـی با شـدم اندر بدن * کـی توانم مـن ادای شکر نعمتهـا کنم
بر قنـاعت مستقیمـم دار تا وقت حیـات * حـرص بگذارم ولـی ترک لذایذها کنم
نامم افضل باشد و از حق همی خواهم مدام * تا نشینم گوشه ای ذکروعبادت ها کنم (دست خط مرحوم حاجی آخوند)
قصیده در جور زمان و آمدن به هرات: این نظم در شهرهرات برشته تحریر در آمده است:
ای برادر یک زمانی گوش وهوشت را بدار * تا بگویم داستانی با دو چشــم اشکبار بود
{رفته} از هجرت هزاروسیصد وپنجاه ودو * تا که من خارج شدم ازخانه وخویش وتبار
رفته ام از بهر درس وبحث وعلم و معرفت *بود، گر مستفسری این فضل را، از کردگار
چون سعادت هم قرین شدآمدم شهر هرات * ملک اسلام، شاه اسلام، حاکم والاتبار
یا الهی این سه را هرگز مده بیـــم زوال * تا قیامت باشد اینها بردوام و بـرقـــرار
بس که ماجور و جفا بسیار دیدیم ازخسان * داعی این هرسه هستیم ازصغاروازکبار
ما درآن ملک خراسان سال چندی زیستیم * از اب واجداد هستیم دوستدار چاریار
ما حنیفی مذهبان منقاد دین احمدیم *ملت از آنکس که آتش گشت بروی لاله زار
نیست افراطی وتفریطی دراین دین مبین * بین این دو مستقیم است گرببینی درمنار
اهل ایرانـم ولـی در خواف باشد مسکنم * نامـم افضل باشد ارجویا شوی از همدیار
هفتم ثور هزار و سیصد و پنجاه و شش * بودکه این منظومه شد تحریر دریوم چهار
( دست خط مرحوم حاجی آخوند )
در رفع حجاب: حاجی آخوند می گوید: «در تاریخ 14/1/1314 در موقع رفع حجاب در ایران به امر رضا خان قلدر این چند فرد اشعار با نهایت تالم در شهر هرات بودم که به نظم آورده، البته نا گفته نماند کل اشعار در شهر هرات مانده است والا بیش از این است.» [دست خط حاجی آخوند)
ای عزیزان اینچنین افغان و نالان تا به کی * ذلت و خواری و این تیشه به ریشه تا به کی
در دیار دوستـان عهـد و وفا معـدوم شد * نا له ام از بیـوفاییــها ی دوران تا به کی
از جفا های جهان مردان همه خانه نشین * ای خدایا پرده کن زنها به میدان تابه کی
کل اهل العلـم دائم در فغان و ناله اند * ای خدا فریاد رس این آه و افغان تا به کی
افضلا بسیارگفتن وقت ضایع کردن است * بگذر از اینها برو، ماندن به ایران تا به کی»
**** (دست خط مرحوم حاجی آخوند)
هجویات حاجی آخوند
حاجی آخوند افرادی را نیز هجو کرده. هجو های ایشان بسیار گزنده و بی پرده، به خصوص هجوهایی که علیه دست اندر کاران مرحوم قریشی گفته است. از هجو هایی که گفته معلوم می شود که در هجو استادیِ بیشتر و دست توانایی داشته.
هجو ملازمان مرحوم قریشی: در مورد قریشی و ملازمان بدش قصیده ای گفته که مطلعش این است:
قریشی و ملازمان بدش * همــچو قــوم شدادند
****
هجو حقیر: در باره حقیر صاحب کار و نماینده املاک قریش مثنوی طولانیی گفته، اولش این است:
ای حقیــرفقیــر بی دولت * متـــواری ز دست تو ملت
تو مگر رعیت عراق شدی * که به ظلم و ستم تو طاق شدی
****
هجو اخوان: در هجو اخوان سر پرست املاک قریشی چنین گفته است:
...... .......
*****
در هجو خلیفه عیدالعزیز قادری: زمانی از ناحیه گردن حاجی آخوند دمل در آمده و خلیفه عبد العزیز قادری از رجال مشهور خواف گفته بود: امید وارم آن دمل حاجی آخوند را بکشد. حاجی آخوند در جوابش قصیده ای سروده، بیت اول آن این است:
در آن شهرک چه قانون تمیز است * که گمراه شما عبد العزیز است
****
هجو فخرالدین باخرزی: برای باخرزی ها در هجو فخر الدین که به مولوی شمس الدین جامی احمدی توهین کرده بود قصیده ای فرستاده که بیت اولش این است:
جُبّه و دستار خود را گرد گیری کرده ای * رفته ای در قائن و مومن فریبی کرده ای
****
هجو میر عبدالطیف برابادی: برای خواجه میر عبد اللطیف برابادی هجوی به شرح زیرگفته است :
خواجه عبد اللطیف فرزند ... در روستاها می گشته و از مردم گدایی و کلاشی می کرده. روزی نزد حاجی غلام مرادی نصرآبادی از بدی حاجی آخوند سخن گفته، حاجی آخوند در وصف وی گفته است. برخی ابیات آن مفقود شده حاجی محمود جان حسن آبادی برایم خواند:
ای جناب خواجه میـر عبداللطیف * ای ز نسل خاندان بس شریف
خاک اجدادت به مثــل توتیاست * کور و شل را از دعاهاشان شفاست
نسبتت با خواجـــه ی احرار شد * خصلتت از جمله ی اشــرار شد
ای فراخ العیـن غمّــازی مکــن * با دو چشـم و ابروان بازی مکن
همتت از اشکنه پاییـن تر است * طاعتت از بی نمازان کمتر است
گر نمـاز تو قضا شد شد که شد * روزه ای از تو تبا شد شدکه شد
گرجنب بودی به کیــر اسب تو * نیست پروای سبیــل چسب تو
حا ل در نزد رئیسِ قوم و ایــل * در فشانـی کرده ای با قال و قیل
مـن اگر مال کسـی را خورده ام * خالصــاً للـــه امامت داده ام
تو به اینکه گفته ای من خواجه ام * بافلانه کودنـــی مــن باجه ام
اسب و اشتر را بزور از مسلمین * می ستانی و خوری بی فکر و دین
گه چپاول می کنی سر جام را * گه چپو کردی تو پایین جام
گر ابو بکرت چنین دستور داد * شمع روشن را به دست کور داد
اهل بایی، اهل باخرز، اهل جام * از خدا خواهند مرگت صبح و شام
****
هجو یکی از بزرگان معتاد: برای یک از بزرگان که معتاد بوده قصیده ای گفته، این چند بیت به دست آمد:
روز روشـن چراغ یعنــی چـه * در امارت کـلاغ یعنــی چه؟
خانه ای کز برای حیوان است * گچ و ساروج و طاق یعنی چه؟
امر دولت به ترک تریاک است * بنگ وتریاک واره داغ یعنی چه؟
عورتان بس چه بی حیا گشتند * کفش و چادر دلاق یعنی چه؟
عالمان کارشان همه دین است * زیر پوستین چماق یعنی چه؟
****
وفات حاجی آخوند
حاجی آخوند در سال 1372 در زادگاهش روستای سلمان خلیل آباد در منزل فرزندش جناب مولوی نورالله فرقانی سرپرست حوزۀ علمیۀ و امام جمعۀ خلیل آباد دار فانی را وداع گفت و در محل قبرستان روستای خلیل آباد به خاک سپرده شد. راقم این سطور در مراسم تشییع و تدفین حضور داشته و اولین ابیات زندگی خود را ضمن قصیده ای در رثای آن مرحوم گفته است که چند بیت زیر از آن قصیده است:
ای دریغا کز جهان آن مرد با ایمان برفت * عاشق قرب خدا و صاحب عرفان برفت
حاجـی آخــوند محمد افضـل فرقانیا * حاجی آخوند بزرگ و یار دین داران برفت
عالــــم والا مقام و فاضــل والا تبار * شمـع جمـع دوستـان و آیت یـزدان برفت
سال رحلت از برای آن جناب مستطاب * حق بگوید «اَن غَفَرنا»چون که باغفران برفت
[1] - مخفف تباه
[2] - ان غفرنا = که بخشیدیم به حساب جمل یا ابجد 1372 می شود.
نظر یکی ازشما(بشیراحمد)