بیداری اسلامی
شعر از: مولوی هارون رحیمی
امام جمعه و جماعت ولی آباد
و مدرس حوزه علمیه خلیل آباد خواف
حضور با شکوه جلسه دستار بندی حوزه علمیه خلیل آباد
این حضور سبزتان بر زخم مامرهم نهاد
بُرد غم را از دل ما چشم مارا نور داد
بُرد غم را از دل ما چشم مارا نور داد
بهر دستار فضیلت این حضور با شکوه
قلبتان سر شار ایمان عزمهاتان همچو کوه
نهضت بیداری اینک در جهان غوغا کند
خفتگان خسته را بیدار و هم شیدا کند
ملت بیدار را بنگر تو در لیبی و مصر
گوئیا استادشان بوده است هم موسی و خضر
کو سران مستبد و ظالمان بی خبر
قاتلان نسل انسان حامیان شور و شر
بن علی کو با مبارک، نیک قزافی نگر
یکدم از صدام عبرت گیر و از بوش پدر
یکدمی قهر خدا بین کاخها ویران کند
ظالمان و فاسقان را در دمی بی جان کند
آه مظلومان ببین قهر خدا آرد بجوش
مستبدان را بگوید ظلم بس، دیگر خموش
ای مسلمان خواب را کم کن دمی بیدار باش
مستی و دیوانگی را کن رها هشیار باش
بیهشی و خواب تو نک دشمنان بیدار کرد
راه اوج و پیشرفتش را بسی هموار کرد
گر بخواهی سّد راه دشمنان دین شوی
گر بخواهی هر خیال خام از ذهنش بری
گر بخواهی عزت گم کرده را باز آوری
هم کنی بر انس و جنِ روزگارت سروری
گر بخواهی عزت بوبکر و عثمان و علی
همچو عمر دین را از خانه ها بیرون بری
چون بلال و بوذر و سلمان شوی سرو بلند
هم بود شیر ژیان در پنجه ات چون گوسفند
یکدمی بیدار شو خود را شناس و خود مباز
با گذشت و کوشش و ایثار مردم را بساز
هر مسلمان در جهان گر یکنفر آدم کند
ریشه های ظلم را از بیخ وبن می بر کند
گر که در خوابی وبی فکر و غمین و ناامید
یا ندارد شاخسارت یک ثمر چون شاخ بید
گر نداری شوق و رغبت بهر تحصیل علوم
یا نوازی ساز نومیدی بسان جغد شوم
ذلت وخواری بگیرد زود دامان تو را
هر طبیبی گم کند هم درد و درمان تورا
گوئیا استادشان بوده است هم موسی و خضر
کو سران مستبد و ظالمان بی خبر
قاتلان نسل انسان حامیان شور و شر
بن علی کو با مبارک، نیک قزافی نگر
یکدم از صدام عبرت گیر و از بوش پدر
یکدمی قهر خدا بین کاخها ویران کند
ظالمان و فاسقان را در دمی بی جان کند
آه مظلومان ببین قهر خدا آرد بجوش
مستبدان را بگوید ظلم بس، دیگر خموش
ای مسلمان خواب را کم کن دمی بیدار باش
مستی و دیوانگی را کن رها هشیار باش
بیهشی و خواب تو نک دشمنان بیدار کرد
راه اوج و پیشرفتش را بسی هموار کرد
گر بخواهی سّد راه دشمنان دین شوی
گر بخواهی هر خیال خام از ذهنش بری
گر بخواهی عزت گم کرده را باز آوری
هم کنی بر انس و جنِ روزگارت سروری
گر بخواهی عزت بوبکر و عثمان و علی
همچو عمر دین را از خانه ها بیرون بری
چون بلال و بوذر و سلمان شوی سرو بلند
هم بود شیر ژیان در پنجه ات چون گوسفند
یکدمی بیدار شو خود را شناس و خود مباز
با گذشت و کوشش و ایثار مردم را بساز
هر مسلمان در جهان گر یکنفر آدم کند
ریشه های ظلم را از بیخ وبن می بر کند
گر که در خوابی وبی فکر و غمین و ناامید
یا ندارد شاخسارت یک ثمر چون شاخ بید
گر نداری شوق و رغبت بهر تحصیل علوم
یا نوازی ساز نومیدی بسان جغد شوم
ذلت وخواری بگیرد زود دامان تو را
هر طبیبی گم کند هم درد و درمان تورا
+ نوشته شده در شنبه دهم دی ۱۳۹۰ ساعت 21:26 توسط مولوی رحيمي
|
نظر یکی ازشما(بشیراحمد)